تست هوش


گشت ارشاد ﺍﻋﻼﻡ ﻛﺮﺩ:
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ﻫﺮﺩﺧﺘﺮﻯ ﺑﺎ ﻣﺎﻧﺘﻮﻛﻮﺗﺎﻩ
ﻣﻮﻯ ﺑﻠﻨﺪ
ﻧﺎﺧﻦ ﺩﺭﺍﺯ
ﻭﺍﻩ ﻭﺍﻩ ﻭﺍﻩ
ﭘﻴﺪﺍ ﺑﺸﻪ،
ﺗﻮ ﻛﻮﭼﻪ ﻫا
ﻧﻪ ﻓﻠﻔﻠﻰ،
ﻧﻪ ﻗﻠﻘﻠﻰ،
ﻧﻪ ﻣﺮﻍ ﺯﺭﺩﻛﺎﻛﻠﻰ،
ﻫﻴﭽﻜﺲ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﺭﻓﻴﻖ ﻧﺸﻪ،
ﺗﺎ ﺧﻴﻂ ﺑﺸﻪ!! :|
امـا خـوب کـهـ فـکـر کـردمــــ
مـن بـی اخـتـیـار عـاشـق تو شـدم
تقصـیر تـــو نیست.....
اشتباه مـــن اسـت
تا آخر عمرت هم اگه تنها موندی مهم نیست !!!
فقط نذار به جایی برسی که تو آغوش کسی
با یاد کس دیگه ای بخوابی.
پ.ن:
تو وبلاگ یه بانویی بود... که بنا به زن بودنش دیگه نمیخواست که بنویسه
غریب به دلم نشست!!!
بقیه در ادامه مطلب
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
وقتی دوستش داری حتی اگه با تمام وجود نباشه.... اون لحظه که عصبانی یا ناراحتی... میخوای که کنارت باشه
نه اینکه قهر باشه و سرش پی کار خودش
دوست داری یه کم با شوخی هاش آروم ترت کنه
دوس داری حتی با مسیج بهت بگه
گریه نکنی که عصبی میشم
روزهای با تو یک طرف
بقیه روزها به جهنم
تقدیم به این رفیق یک ساله من
:*



خوزه آرکادیوبوئندیا گفت:
من هم فکر میکردم امروز سه شنبه است ولی یک مرتبه متوجه شدم امروزهم مثل دیروز دوشنبه است. آسمان را ببین.گلهای بگونیا را ببین...
امروز هم مثل دیروز دوشنبه است
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خدایی واسه منم یه چیزیه با همین عمق!!!
روزهای تکراری و زندگی روزمره
تــــو فــقـطـــ یـــهـ سـایــهـ بـودیـــ قـــد خــــوابــــ نـیـمـروزیـــ مـــن
حذف متن اصلی
-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-
این پست اصن مزمون و ربط خاصی واسه هیچ طرفی نداره
صرفا واسه خالی نبودن عریضه نوشتم همین
*این آقا رضا همونه که منو درگیر مزمونه عشق کرد.... خعلی باهم راجع بهش حرفیدیم
جفتی درک درستی ازش نداشتیم و من تموم باورهام از عشق سوخته بود
اما رضا معتقد بود که عشق واسه یه نفره و کاملا پیش بینی نشده رخ میده
اون اعتقادشو الان به چشم دید و من به آنچه دیده بودم اعتقاد دارم...
حالا سرانجام عشق و من چی میشه؟
همینطور که دنبال کتاب صدسال تنهایی میگشتم... کتاب ممنوعه ی "یازده دقیقه" رو هم پیدا کردم
(یازده دقیقه،پائلوکوئلو)
طی دو ساعت خوندمش....
خعلی اتفاق ساده ای بود.... زندگی یک دختر فاحشه
خعلی جاها ساده وقابل قبول پیش رفت...
حتی من به خعلی جاهاش فک کردم
اما ته داستان با حماقت تموم شد... هیچ جنجالی برام نداشت
البته شاید زندگی یه دختر معمولا همینطوره
بعدا نوشتش در ادامه مطلب
اسمش رازهای کلاهبرداریه فک کنم و انگلیسیش رو اینطوری مینویسه
THE SECRETs of KOLAHBARDARI
تاحالا توجه کرده بودین؟
مقصد: باغبهادران/باغبادران/چرمهین/فولادشهر(!!!!!)
ما پنج نفر+ مادرجانم +دایی ها +خاله ها+ خاله های مانی و بقیه وابستگان (اهوازی ها)
رهاورد:
حتی اگه تو همون تیپ همیشگی روبزنی اما قرار باشه بهت گیر بدن، به تیپت هم گیر خواهند داد
همیشه چیزی که با همت بدست آوردی رو با منت خواهی داشت و با خفت از دست خواهی داد
میشه ۳۵نفر آدم باشن ولی تو مجبور باشی یا بایه نفر۹سال بزرگ تر ازخودتت بتابی یا با۱۴سال کوچیک تر ازخودت
میشه بیش از ۲۴ ساعت بشه که نه زنگی داشتی نه مسیجی...
داشته های آدم ها بیش از اونکه به میزان لیاقتشون باشه، به درآمدشونه/ شاید به پزشونه (!!!)
هرچی هم که باشی، آخرش یکی هست که با اینکه خودش همون هم نیست اما سرکوفت بزنه
میشه نسبت خونی تو نزدیک تر باشه اما دیرتر از همه خبرها بیاد دستت (حتی میشه خعلی جورهای بدتری این اتفاق بیوفته)
میشه به قصدی رفت مقصدی ولی با الافی و پشت گوش انداختن همه رو اسکل خودت کنی
میشه با ۴نفردیگه بامیانگین ۱۰ سال اختلاف سنی تو ی ماشین نشست اما اینقدر باحال بود که ۳۰ نفر دیگه رو هم وادار کنی باحال باشن و وقتی پیاده شدی واست کف بزنن و روبرو امام زاده تحسینت کنن
میشه ۹تا ماشین باشی.... خانواده هم همراهت باشه و ۶نفر بالای ۶۰ همراهت باشه اما تموم خیابون رو بگیری و اینقدر سروصداکنی که تا شعاع چندین متری همه توجه ها به شما باشه