سفرنامه
مقصد: باغبهادران/باغبادران/چرمهین/فولادشهر(!!!!!)
ما پنج نفر+ مادرجانم +دایی ها +خاله ها+ خاله های مانی و بقیه وابستگان (اهوازی ها)
رهاورد:
حتی اگه تو همون تیپ همیشگی روبزنی اما قرار باشه بهت گیر بدن، به تیپت هم گیر خواهند داد
همیشه چیزی که با همت بدست آوردی رو با منت خواهی داشت و با خفت از دست خواهی داد
میشه ۳۵نفر آدم باشن ولی تو مجبور باشی یا بایه نفر۹سال بزرگ تر ازخودتت بتابی یا با۱۴سال کوچیک تر ازخودت
میشه بیش از ۲۴ ساعت بشه که نه زنگی داشتی نه مسیجی...
داشته های آدم ها بیش از اونکه به میزان لیاقتشون باشه، به درآمدشونه/ شاید به پزشونه (!!!)
هرچی هم که باشی، آخرش یکی هست که با اینکه خودش همون هم نیست اما سرکوفت بزنه
میشه نسبت خونی تو نزدیک تر باشه اما دیرتر از همه خبرها بیاد دستت (حتی میشه خعلی جورهای بدتری این اتفاق بیوفته)
میشه به قصدی رفت مقصدی ولی با الافی و پشت گوش انداختن همه رو اسکل خودت کنی
میشه با ۴نفردیگه بامیانگین ۱۰ سال اختلاف سنی تو ی ماشین نشست اما اینقدر باحال بود که ۳۰ نفر دیگه رو هم وادار کنی باحال باشن و وقتی پیاده شدی واست کف بزنن و روبرو امام زاده تحسینت کنن
میشه ۹تا ماشین باشی.... خانواده هم همراهت باشه و ۶نفر بالای ۶۰ همراهت باشه اما تموم خیابون رو بگیری و اینقدر سروصداکنی که تا شعاع چندین متری همه توجه ها به شما باشه