من تموم روزها

اون جاده ی بی انتها رو طی میکردم... از کنار اون بوستان رد مبشدم...

بدون اینکه بفهمم ازش رد میشدم و تا بوستان شفق میرفتم

زیر اون الاچیق یا صندلی های کنار دیوار مینشستم

و به ممنوعه های زندگی ام فکر میکردم

تو و تو رو دوست داشتن و سیگار