من تموم روزها
اون جاده ی بی انتها رو طی میکردم... از کنار اون بوستان رد مبشدم...
بدون اینکه بفهمم ازش رد میشدم و تا بوستان شفق میرفتم
زیر اون الاچیق یا صندلی های کنار دیوار مینشستم
و به ممنوعه های زندگی ام فکر میکردم
تو و تو رو دوست داشتن و سیگار
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۲ ساعت 13:19 توسط RoDeNCeN
|